رادیکالیسم، پیشینه و عواقب
آوریل 12, 2021

علم و فلسفه

کناری می ایستم، نِظاره گرِ عابرانی که شتاب، جزیی جدا نشدنی از زندگی شان شده. شتاب در همه چیز. از سواره ها گرفته، که در اتومبیل هایی با سرعتی تا 400 کیلومتر در ساعت در خیابان ها و اتوبان هایی صاف و وسیع حرکت می کنند، تا عابرانی که حتی در پیاده روها نیز از یکدیگر سبقت می گیرند.

به کدام سمت می روند چُنین شتابان؟ که حتّی تحمّلِ یک ثانیه پُشتِ دیگری ماندن را ندارند. چه، صبح ها هنگامِ عزیمت به کار و چه، عصرها هنگامِ بازگشت به خانه. گوئیا از چیزی فرار می کنند و یا به سمتِ پدیده ای می روند که در صورتِ تاخیر، دیگران صاحب خواهند شد. چه چیزی انتظارِآنان را می کشد که چُنین پرشتاب به سمت و سویِ آن روانه اند؟

هیچ چهرۀ آرامی نمی بینی. تماما سِگِرمِه ها دَرهَم، حتّی فرصتِ نگاه کردن به دیگران نیز ندارند. درمترو، دراتوبوس، درتاکسی و حتّی هنگامِ پیاده رَوی، سرها داخل موبایل هایی آخرین مدل، که اگر خوب بنگری، بیش از ده درصدِ توان مندی هایِ آن را استفاده نمی کنند و بر اساسِ اصولِ مهندسیِ ارزش، درحقیقت نود درصد پول اضافی خرج کرده اند. جالب اینجاست که برای خرید و دور ریختنِ چنین مبلغی، گویِ سبقت را از یکدیگر می رُبایند و گویی به پیروزیِ چشمگیری دست یافته اند. این تضاد حتی در زمینه هایی دیگر مانند اتومبیل نیز وجود دارد. صدها هزار و یا میلیون ها یورو/دلار صرفِ خریدِ اتومبیل هایی می شود که هرچند، سرعتِ آنها به بیش از 400 کیلومتر در ساعت می رسد، اما بایستی در جاده هایی حرکت کنند که بیشترین سرعتِ مجاز در آنها حدود 140 تا 150 کیلومتر در ساعت است. هم ردۀ اتومبیل هایی با قیمتِ حتی پائین تر از ده هزار یورو/دلار.

شتاب درهرچیزی، حتی درس و پیشرفتِ علمی. تحتِ فشار و تحتِ هر شرایطی بیشتر درس بخوان، بیشتر پیشرفت کن، درآمدِ بیشتری کسب کن و همان درآمد را برایِ بدست آوردنِ ابزاری خرج کن که توسطِ علم بدست آمده. بدست آمدنِ (رفاه) با از دست رفتنِ (آسایش).

انسان ها را، با گرفتنِ غیرِ محسوسِ آسایش، گرفتار در لوکس گرایی و رفاهی کرده اند که بُرون رَفت از اعتیادِ آن بسیار مشکل می نُماید. انواعِ اتومبیل هایِ آخرین مدل، انواعِ مُد که هر سال تغییر می کند و هزینه هایی کلان بَر دوشِ انسان می گذارد.

بیشترین درآمدِ فرانسه، نه از توریسم است، نه صنعت هواپیمایی و نظامی و نه صدور شراب و پنیر وووو. بیشترین درآمدِ این کشور از مُد است. مُدی که هر سال تغییر می کند و هزینه سازی هایی جدید است برایِ بشرِ پُر شتاب و رُبات گونۀ امروزی.

شتابِ غیرِ ضروری برایِ کسبِ درآمد برایِ مخارجِ غیرِ ضروری.

این است یکی از خصوصیاتِ بشرِ امروزی. بشری که در حالِ تبدیل به رُبات است، ناخواسته و نامحسوس.

نتیجه و محصولِ چُنین شتابی آثارِ اضطراب در جامعه است. در چهرۀ افراد، در حرکاتِ تند و غیرِ اِرادیِ آنان، حتّی هنگامِ رانندگی. هیچ اثری از آرامش در جامعۀ بشری نمی بینی. گویی مردمان را با طنابی بَر گَردَن، به سمت و سویی می کشند، ناخودآگاه و نامعلوم. بَردگانی با زنجیرهایی نامرئی.

بلی، می دانیم که اطلاعاتِ مندرج در یک شمارۀ روزنامه نیویورک تایمز بیش از کلِّ اطلاعاتی است که یک انگلیسیِ قرنِ هفدهمی و یا تا حدّی هجدهمی طیِ تمامیِ سال هایِ عُمرَش به آن دسترسی داشته، و می شود پذیرفت که عُمرِ انسانِ امروزی به واسطۀ کسبِ اطلاعات، صدها و هزاران برابر بیش از انسان هایِ قرنِ هفدهم، هجدهم و نوزدهم، آنچه را که (سنِّ علمی) می نامم، است. سنِّ علمی ما غیرِ قابلِ مقایسه با سنِّ علمی یکی دو قرن پیش است، امّا آیا آرامشِ زندگیِ ما نیز، که یکی از الزاماتِ زندگی ست، چُنین تصویری ارائه می دهد؟ دانایی چطور؟

برعکس، به موازاتِ هَجمۀ اطلاعات و افزایشِ سرعت در فرآیندِ تمامیِ کارهایِ روزمرّه، آرامش و اندیشه ورزی از زندگی بشر رَخت بَر می بندد. در حقیقت تناسبی معکوس در چُنین رابطه ای وجود دارد.

انسانِ امروزی که به سرعت در حالِ ساختنِ ربات هایی است مشابهِ خودش، یک لحظه عمیقاً نگاهی در آینه نمی اندازد تا ببیند خود تبدیل به ربات شده. یازده ماه کار می کنند، یک نفس و با سرعتی باور نکردنی، هنگامِ تعطیلاتِ یک ماهۀ تابستان و حتی تعطیلاتِ دو سه روزه و نیز آخرِ هفته ها، بگونه ای حیرت آور، هماهنگ با هم و با شتابِ هرچه تمام تر به سمتِ تعطیلات می روند. تمامیِ صندلی هایِ هواپیماها و قطارها از قبل رزرو شده و پرُ، جاده ها و اتوبان ها مملوّ از اتومبیل هایی است که صاحبانِ آنها، همان شتابِ صبح گاهی و شبانگاهی هنگامِ 11 ماه کار را برایِ زودتر رسیدن به مقصد دارند. مقصدی برایِ تفریح، و نه کار. تفریحِ مردمان نیز تواَم با شتاب و سرعت و خالی از آرامشی است که بشر بدان نیازمند است.

جامعۀ علم زده با شتابی روز افزون به سمت و سویی می رود که انتهایِ آن ناکجا آباد است.

گرچه سَر چشمۀ چنین شتابی بر ما آشکار گردیده اما به عقیدۀ من، غیبتِ (فلسفه و حکمت) کار را بدینجا رسانده است. به راستی چند دهه است که جامعۀ بشری فیلسوفانی مانند راسل، دوبووار، ویتگن شتاین، روسو، سارتر و…. به خود ندیده است؟ چرا؟

تدریسِ فلسفه هیچ گاه متوقف نشده و نمی شود، اما فرق است بین فلسفه دان و فیلسوف. حتی گرد همآیی هایِ فلسفی نیز مملوّ از فلسفه خوانده هایی است که فیلسوف نیستند. در حقیقت (چگونگی=علم) جایِ (چرایی=فلسفه) را گرفته است.

جایِ چنین فیلسوفانی در چنین جامعۀ خالی از اندیشۀ علم زدۀ پُر شتاب بسیار خالی است. و جامعۀ جهانی پُر است از عالمانِ بی حکمت که مردم و جامعه را به سرعت به سمتِ بی اخلاقی هایِ فردی و اجتماعی هدایت می کنند. به کجا می رود این جامعۀ تهی از حکمت و فلسفه؟

بلی، عالِمِ بی حکمت است که با وجود دانستنِ کاربردِ آن، سِلاح می سازد، انواع بمب، از جمله بمبِ اتمی و بمب هایی میکروبی می سازد که هر کدام تواناییِ کشتارِ میلیون ها نفر را دارند، بدونِ حکمت و اندیشۀ فلسفی و فقط به واسطۀ علم.

علمِ ناب، بدونِ فلسفه و حکمت، تواناییِ تخریب کلّ جامعۀ بشری را دارد.

سرگرمی هایِ بزرگسالان و بازی هایِ کودکان نیز مشمولِ چنین پدیده ای ست.

دهه هایِ گذشته، تمامی متروها و وسایل نقلیۀ عمومی، کافه های کنار خیابان و… مملوّ از زنان و مردانی بود که بی وقفه در حال خواندن کتاب و یا دست کم، روزنامه بودند، اما امروزه تماماً سر در تَبلِت و موبایل دارند و مشغولِ چت با دوستان و یا بازی های کامپیوتری. شوربختانه آن که، چنین پدیده ای را نشانۀ مدرنیته می دانند. در مورد کودکان نیز، در گذشته ای بسیار نزدیک، کودکان و خردسالان با استفاده از خلّاقیت هایِ فردی، اسباب بازی برایِ خود می ساختند و حتی بازی هایی جمعی و صُلح آمیز که تقویت کنندۀ روحیۀ تیمی و همچنین جسمِ آنان بود انجام می دادند. اکنون تعدادی تکنوکرات برایِ انبوهِ کودکانِ جوامعِ مختلف بازی هایی کامپیوتری ابداع می کنند، سراسر خشونت و وحشی گری و جنگ و کشتار. همه نشسته و به جایِ کتاب (که سرگرمیِ نسل هایِ پیشین بود) کنسول در دست، نهایتِ حرکتشان از ناحیۀ انگشتانِ دست است. بدونِ تحرّک و روحیۀ کودکانۀ نشأت گرفته از بازی هایِ مُفَرَّحِ کودکانه. اسباب بازی هایِ کودکان نیز چُنین است. کارتُن هایِ والت دیسنی در دهه هایِ پیشین، مملوّ از مهربانی، درستکاری و تقویتِ روحِ انسانیِ کودکان بود، اما اکنون تمامیِ این کارتون ها به جنگ و آدم آهنی هایِ تخیّلی که به کشتارِ یکدیگر می پردازند اختصاص یافته و اثری از کارتُن هایِ احساسی و انسانیِ پیشین نیست. گرچه کارتُن هایِ پیشین هنوز هست، اما هرگز به نمایش گذاشته نمی شود. کودکان و نوجوانانِ امروزی که بزرگسالانِ فردایِ جامعۀ بشری خواهند بود با چُنین بی تحرّکی و خشونتی “علم ساخته” پا به جامعه می گذارند. نتیجۀ آن از هم اکنون قابل پیش بینی ست. چُنین بزرگسالانی هرگز به سراغِ دانایی، فلسفه و حکمت نخواهند رفت و اثری از اندیشه ورزی در وجودِ آنان یافت نمی شود. همه می خواهند دکتر یا مهندس شوند تا ربات بهتر و ارزشمند تری باشند تا اتومبیل هایی بهتر سوار شوند، تا بیش از نَوَد درصدِ حقوق و درآمدِ خود را به طریقی که ذکر شد باز گردانند. اینان ربات هایی خواهند بود بسیار خشن، خود خواه، کم حرف، مُنفَرِد و “اندیشه پرهیز” و تحت کنترلِ کاملِ رأس هِرَم. دکترها و مهندس هایی تکنوکرات و ماهر ولی بسیار بی سواد که هیچ کتابی بجز کتاب هایِ درسی نخوانده اند. تکنوکرات هایی بی فلسفه و جاهل که به دنبالِ دارایی اَند، نه دانایی. نسلی که جاهلانِ تکنوکرات نامیده ام. جَهلِ مُرَکَّبِ قرنِ بیست و یکمی.

انسانِ ماشینی جایِ انسانِ اندیشمند را گرفته است.

جامعۀ بشری، بدون حضورِ پُر رَنگِ فیلسوفان و فلسفه و حکمت و اخلاق، به کدام سمت می رود؟ مُشتی ربات که بَر اساسِ دستوراتِ مافوق(علم-چگونگی)، بدونِ اندیشه(فلسفه-چرایی)، عمل می کنند و در نهایت نیز، به واسطۀ وجودِ تکنولوژی هایِ پیچیده و فوقِ مدرن، چُنان تحتِ مراقبتِ دولت ها قرار دارند که حتی کوچکترین حرکتِ آنان نیز از نظر دور نمی مانَد. حتی گذر از چراغِ قرمزِ عابرِ پیاده هم در پرونده اَت ثبت می شود و چُنین است که حتی انقلاب ها نیز بنا بر مصلحت و تصمیمِ دولت ها و تحتِ کنترل و نظارتِ دقیق آنان انجام می شود. در دورانی که  بشر در خانۀ خود نیز تحتِ نظارتِ دقیق قرار دارد،  جامعۀ جهانی، دیگر هرگز انقلاب هایِ مردمی را به چشم نخواهد دید.

به عقیدۀ من، جامعۀ بشری، بجایِ انجامِ تحوّلاتِ سیاسی، پیش و بیش از هر چیزی، نیازمندِ انقلاب و دگرگونیِ اساسی تری است: درنحوۀ تفکّرِ انسان ها، درعمقِ جامعه و: ازعلم به دانایی، فلسفه و حکمت.

خلاء فلسفی (که البته خواستۀ دولت هاست) کار را بدینجا رسانده و چنانچه جامعۀ جهانی چاره ای به حالِ چُنین پدیدۀ مخرّبی نکند، سال ها و دهه هایِ آینده بسیار دیر خواهد بود. هرچند، اکنون نیز، با توجه به وجودِ مردمی تَخدیر و مَسخ شده و نبودِ فیلسوفانی صاحب اندیشه و نفوذِ فکری در جامعه، انجامِ چنین تغییری بسیار سخت و دور از ذهن می نُماید. امّا، هر چه بگذرد، سخت و سخت تر و در نهایت، انجام نشدنی خواهد بود، نوشدارو پس از مرگِ سهراب.

بشرِ امروزی، برایِ سعادتِ آیندگان و نسل هایِ آینده، بیش از هر پدیده ای، نیازمندِ رُنسانسی است فرهنگی و در سطحِ جهانی. ورودِ دوبارۀ فلسفه و حکمت به بطنِ زندگی و تغییر اولویّت ها از علم به فلسفه و از دارایی به دانایی.

زمان را دریابیم، پیش از نابودی.

06/Aug/2020

Sartrouville

4 دیدگاه ها

  1. ناشناس گفت:

    مثل هميشه بى نظير و عالى ، لذت بردم از خواندن و هر سطر را چندين بار خواندم و اين جمله: به كجا ميرود اين جامعه تهى از حكمت و فلسفه🥺

  2. ناشناس گفت:

    بسیار جالب بود پیمان جان 🌺🌺❤❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.